XHTML 1.0 Strict//E" N"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd">
زمین آبستن تازگیست زمین مقدس آب برستارگان می فشاندوحیات نو می زاید
به چپ نگاه میکنه یکی آماده ی خوردنه به راست نگاه میکنه یکی
آماده بلعیدنه پس بهتره تو همون قفس بمونه .ولی اوه نه راه سوم
خط سوم ؛ ............. صراط مستقیم

هنوز ما را ؛ "اهلیت گفت " نیست
کاشکی ؛ "اهلیت شنودن ",
بود ی
تمام گفتن می با ید ؛ و تمام شنود ن
بر د لها ؛ مهر است
بر ز با نها ؛ مهر است
و بر گوشها
مهر است ( شمس تبر یز ی )
برای نیایش بالکن نرفتم
روی سرم فاصله با باران ؟ نه نه
من موی بلند بارانی را دوست دارم و نوازش های خیس را
از پنجره اتاق خواب سرم را بیرون کردم
چه قطره های درشتی
آن سو تر زنی در بالکن
اوازمن شجاع تر بود و نزدیک تر به باران
موهای بارانی ودو دست گشوده رو به آسمان
آسمان را به عرش بالکن دعوت می کرد؟
از خود بیرون شدم
محو تماشایش شدم
وخدا محو تماشای ما
ون گوگ ورامبراند در حسرت کشیدن زنی بارانی
و آسمان در عرش بالکن
باران بند آمد وباران چشمهایم و آمین هایم
خدایا من فراموش کردم بگویم این و آن هایم را آن و این هایم را
خدایا خوشحالم
من خدایی دارم که هرگز فراموش نمی کند این و آن هایم را آن و این هایم را
ست که کمتر شبیه الانم بودم . وعلت نوشتنش هم رها شدن از دست یک تصویر که دائم در
ذهنم مقابل چشمم بود ؛بود.درنگاه به هر چیزی ابتدااول این تصویررو میدیدم بعد هرچه رو که نگاه
میکردم یعنی واقعاتااین اندازه ذهنم رومشغول کرده بودودیدم چاره ای ندارم مگرآنکه درقالب فیلم نامه
به آن تصویر یک جا یک مکان بدم تاذهنم رو رها کند .وچیری حدود یک سال زمان صرف شد تا بلاخره
به یک فیلم نامه بلند سینمایی با نام پرپین تبدیل شد.یعنی تمام این یکسال تلاش فقط برای همین
تصویرذهنی بوده است که بطورعجیبی صاحب آن تصویررودوست داشتم شایدناخودآگاه در قالب یک
فیلم نامه می خواستم واقعیش کنم نمی دانم واما
ایام میلاد نور خورشید دوعالم تاب سومین تسنیم برای روحم وسومین اقلیت زیبا برای دوستی
با دلم می باشد همه جا به به وتبریک گل و شیرینی شعر ست (وچقدر هم خوبست )فکر کردم
من هم تبریکات و برکات وگلها و شعرها وشیرینی ها رو اینگونه تقدیم کنم وچون هیچ عکسی رو
برابرکه نه حتی نزدیک به تصویر ذهنیم ندیدم لاجرم بدون عکس تقدیم کنم امیدوارم هرکس این پست
رامی خواندزیبا ترین خلعت را براین تصویر کند .(خوشاآنان که به آنان می رسند)
خارجی - مکانی نامعلوم - زمان نامعلوم (خواب )
بانویی تمام قامت نورانی دو دست گشوده باتسبیح سبز مشعشع دردست راست منتظر
در آغوش کشیدن مهرآبه خارج از کادراست. مهرآبه وارد تصویر می شود بسوی بانوی نورانی میرود
به او می رسد مقابلش زانو میزند.بانوی نورانی اورااززمین بلند میکند.به آغوش می گیرد.مهرآبه در
آغوش بانوی نورانی سررا به عقب می چرخاندوبا نگاه خسته وپردرد به دوردست درپشت سر خارج
ازکادرنگاه می کند.مهرآبه بسیارخسته وغبار گرفته است.
مهرآبه : راه بسیارسخت بود
دست نوازش بانوی نورانی برسر مهرآبه کشیده می شود.
آغوش امن ودست پر مهر بانوی نورانی
هدیه به تمام مادران خواهران ودختران

خدایا دلتنگم
کجاست مادربزرگم که به آغوشم گیرد؟
کجایند پرستوها که به آغوششان گیرم؟
خدایاببین چقدرتلخ آرومم
ازاین همه رفتنها داغونم
خدایاآزرده ی سنگم
آه سینه ای تنگم
چه دلتنگم چه دلتنگم
گرهمچومن افتاده ی این دام شوی
ای بس که خراب باده وجام شوی
ماعاشق ورندومست وعالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بد نام شوی
حافظ
تابه سینه ام قلب عاشقی هستٍٍ
ساعت 35 دقیقه از 8 گذشته بود
من بیهوش وبیرون زمان
توآمدی هوشیارزیبابلندقامت
من بیهوش بودم که تو آمدی
ندانم کجا چگونه
ولی روزی عاشقونه
گل عشق مازنوروی شاخه ها میزنه جوونهٍٍ
من هنوز همانجا غلیظ تراز احساس
زیر همان شاخه شکسته
که تو آویزانش بودی
ووحشت افتادن درصدایت چرخید
و فریادزدی بیا افتادم
من هنوز زیر همان شاخه
باهمان آغوش بازمطمئن ایستادم
بهارپررونق من
دومین پرستوی من
جان پرغوغای من
محشرزیبای من
تولدت مبارک
ای باد ای زمین ای آسمان بوسه هایم را ببر
ٍ این دوقسمت ازشعرهما میر اقشار
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
هوالخالق الباری
بیگ بنگ
هوالغنی الصمد
آیا کافران ندانسته اند که آسمانها و زمین
بهم بسته و پیوسته بودند و ما آن دو را
شکافته واز هم باز کردیم ؟ ( انبیا - 30 )
هوالودود الرئوف
که هنوز من نبودم که تو در دلم فتادی
هوالرب العالمین
خدادرکتابهایش گفت:
نان به قسمت خوریدودیوارنسازید
وبه هرکس جاده ای داد
هوالقریب الرقیب
وقتی درجاده می رفتم
دیدم انتهای آن دربی مرزیست ومن چه تنها بودم
وچه بسیار خسته
اما باید من باید می رفتم
چگونه بگویم خودرابه چه حال دیدم؟
واوست که باران راپس ازاینکه ناامید شدندنازل می کند وبخشایش را
می گستراندواودوست وسرور وستوده است شوری - 28
دوست داشتین این پسرتون باشه

واین فرشته بالدار دخترتون

وبچه هاتون تو این خونه

در صلح وامنیت راحت بخوابن ؟

درست میشه همه چیز درست میشه تا باران وکامل شدن یاران چیزی
نمونده . به اذن خداوند جمیل ولطیف نزدیکه خیلی نزدیکه خیلی

من جهانی را که جنین چهار ماهه را در شکم مادر بکشد
دوست ندارم
من جهانی را که تیر به گلوی بچه شش ماهه تشنه می زتد
دوست ندارم
من جهانی راکه نوجوان 13 ساله اش مجبور شود مقابل سی
هزار جلادکثیف ملعون شمشیر بکشد و دلاورانه بجنگد تارشید
شهید شوددوست ندارم
من جهانی را که آدماش به بچه ها ،دختر وپسر تجاوز کند و
یا شکنجه شان کند واز شنیدن صدای زجرشان لذت ببرن و
بعد فیلمش را پخش کند دوست ندارم
من جهانی را که کودکانش را معتاد می کند دوست ندارم
من جهانی را که کودکانش را دوراز مادر ،بزرگ کنددوست ندارم
من جهانی راکه آدماش هم را وعشق هم را برای خودخواهیها
نه خدا خواهی ها له می کنند ور احت می گذرند دوست ندارم
من جهانی را که بنام دموکراسی هرغلطی را که می خواهد
می کند دوست ندارم
من جهانی راکه بنام حقوق بشربرسر بشریت له شده بمب بریزد
دوست ندارم
من جهانی راکه مردش درآغوش مردو زنش در آغوش زن می خوابد
وخانواده را تعریف می کنددوست ندارم
من جهانی را که زن را در ویترین ومرد را در تابلو اعلانات برای فروش
ساعتی به حراج می گذارد دوست ندارم
من جهانی راکه بودا و تخت جمشید را فقط در اینتر نت می بیند
دوست ندارم
من جهانی را که ابر و باد و مه و خورشیدش دائم از خشم بلرزد
دوست ندارم
من جهانی را که آمدن موعود را ا نتطار نکشد دوست ندارم
من این لجن این مرداب این زباله این تعفن این چندش این کثافت این
استفراغ این دل درد دائمی این سیار ه سیاه را
دوست ندارم
دوست ندارم
دوست ندارم
حتی اگه زمین توفان باشه
حتی اگه تنهاترین باشم
بازبه زندگی نه نه باز به زندگی ادامه میدم شادومشعوف


مایلم باذکر خاطره ای درسی را که در سفر گرفتم بیان کنم :
زمانی که در بخش قلب بیمارستانی کار می کردم یه روز برای انجام کاری وارد اتاق دوتخته ای که دو بیمار داشت شدم و کارم را با بیماردرحالی که پشت به بیمار دیگرداشتم شروع کردم چیزی نگذشت همکارم که چندان تجربه ی کاری نداشت برای تزریق داروی وریدی به بیمار دیگر وارد شد وبعدازگفتگویی با بیمار شروع به تزریق دارو کرد وبعداز لحظاتی از شروع تزریق شنیدم هی با خنده میگفت آقای محمود نژاد بیدار شو بلند شو دارم آمپول میزنم چرا خوابیدی ؟ تموم شد دیگه یه آن نظرم جلب شد وبرگشتم نگاه کردم و دیگه نفهمیدم چطور تخت به اون سنگینی رو به تنهایی براایجاد فضای کافی کنار زدم وشروع کردم به ماساژ قلبی دادن به مریض (همه ی اینها در کسری از ثانیه شد ) وسرهمکار جینیورم دادزدم برو کدبزن برو کدبزن وهمکارم با خنده جواب داد نه خوابیده همین الان داشتیم حرف میزدیم که این بارسرش جیغ کشیدم مریض رفته برو کد بزن برو و بلاخره رضایت داد که برود وکد بزند ورفت .از زمانی که رفت کدزد وگروه احیا از واحدهای مختلف بیمارستان (ccu اتاق عمل وو)با تجهیزات لازم رسیدن یک چیزی حدود 1 تا2 دقیقه طول کشید ودر این مدت چنان ماساژ قلبی میدادم که تخت مریض با هر فشار دستم پایین می رفت ونفهمیدم دنده ای هم شکست یا نه ؟گروه احیا که رسیدند و کارشان روشروع کردن کنار کشیدم وبعد از لحظاتی ازاتاق خارج و گوشه ای در بخش از شدت خستگی افتادم و نشستم ویادمه دستها وبازوهام درد گرفته بود وتمام بدن خیس عرق شده بودم .خوشبختانه اقدامات احیا موثرواقع شد ومریض برگشت . آن روز این مسئله فقط یه جور انجام وظیفه کاری از نظرم بود و بنظرم این اتفاق حامل هیچ پیام خاصی نبود تا
این سفر خدا خواسته اخیر که حتی زمان تعیین شده ی من هم تغییر کرد واز 1 هفته تبدیل به 2هفته دربدو ورودم به مشهد شد .من که مایل بودم کس دیگری برود تقریبا بدون برنامه ریزی قبلی رفتم وزمان اقامتم نیز تغییرداده شد .و آنجا متوجه ی مطلب و پیام آن روز در بیمارستان پس از وقفه ی چند ساله شدم که
این نیست که ما در چه ورطه ای از یاس شادی خواستنها نخواستنها آرزوها وحتی حیات ومرگ هستیم اینست که "او " چه می خواهد وچه برنامه ای دارد اینکه تصمیم گیرنده ی نهایی خود اوست که حتی اگه بخواهد مرده ی 70 ساله ای را برمی گرداند واگر بخواهد مثل ابوالفضل نازنین بیمار 11 ساله ای را با هزاران آرزو که حداقل چندتاش رو برام درست یک روز قبل از رفتنش هنگام اولین شیمی درمانیش گفته بود به آنی با یه ایست قلبی کاملا ناگهانی میبرد و حتی پرستارش را شوکه و به گریه می اندازد (در طول زمان کاریم تا به الان برا هیچ مریضی به اندازه ابوالفضل 11 ساله ی اهل کاشان گریه نکردم ) .این نیست که ما بخواهیم دیگری به سفربرود که یکباره می بینیم خود در سفریم این نیست که برنامه زندگی را برا 1هفته سفرتنظیم کنیم که خیلی راحت درست دربدوورود 2هفته می شود وهرچیز دیگرراکه ما بخواهیم، مرگ را یا حیات بیشتر رایا هرکالای رنگارنگ دیگردرزندگی اجتماعی ،فردی ،مشترک و خانوادگی ووورا مد نظر داشته باشیم این ست که او چه می خواهد که او خیر وصلاح بنده را از خود بنده بهتر وبیشتر میداند و می خواهد .اینکه او لطیف ومهربان وعاقبت اندیش است اینکه او آسایش نهایی و خیر آن جهانی را می خواهد.هم از این روست که در کتابش به حق می فرماید چه بسا شر برای خودتان طلب میکنید ونمی دانید و آنچه خیرتان است می دهیم ونمی دانید واینکه عموما کسانی که به زور واصرار بیش از حد چیزی را می طلبند بعد از گرفتن ورسیدن به خواسته (در اصطلاح حاجت ) متوجه اشتباه خود شده و و متضرر می شوند که معمولا این فهم هم دیر هنگام است و هم دیگر بی تاثیر . حال بماند که معنی طلب وحاجت از نظر من اینست که ای خدا خبرنداری من این مشکلات ومسائل رادارم برایت شرح میدهم تاباخبرشویولیست میکنم تا انجام دهی وجهت اقدام و رفع مشکل دستورات لازم را در عرصه ی کائنات به کار گزاران بدهید و فوری هم دستوربدهید گویی او هیچ از ما ونیازهایمان درآشکاریا پنهان استغفرالله خبر ندارد وچه قدر نادانیم که نمی دانیم که او از مرحله ی عالم ذر تا مرحله ی سرنوشت و جایگاه ما در جهان دیگر دقیق بدون ذره ای کم وکاست یا فراموشی به دقت بی نهایت در بی نهایت بهتر از خود ما می داند و چقدر این خدای رئوف و غفور مهر بان ،باز هم گذشت پذیر و توبه پذیر وصبوردرمقابل نادانیها وجهلمان است نه اینست که او مارا از خود ما به خودمان بیشتر دوست می دارد ؟ چرا این مطلب مهم خیلی ساده را دیر وگاه هرگز نمی فهمیم ؟چرا ؟ بهتر نیست دست بسته تسلیمش باشیم ؟ ونه اگر خوب بشناسیمش در عرصه ی به نظر من مکرر حیات هرگز احساس دلتنگی رنج و سختی وتنهایی نخواهیم کرد ؟ گاه فکر می کنم کاش موجودی بی اختیار وسرسپرده ی مطلقش بودم که سرسپرده گی وتسلیمش عین خوشبختی رهایی و آزادیست . هم از این روست که او اسلام را برایمان می خواهدو اسلام با سلام شروع می شود همانی که در بهشت به مسافران تازه از راه رسیده می گویند:
سلام قولا من رب رحیم (یس - 58 )

تمام راه تمام مدت
در باز گشت از سفر مشهد
از خانه اش در غربت تا و در خانه ام در غربت
به عدد ستارگان آسمان
به عدد قطرات باران
و به عدد برگ درختان
اشک ریختم و عاشقانه با هفت حدیث خواندم
من با شما هستم
من با شما هستم
نه با غیر شما
(معکم ..معکم ..لا مع غیر کم )
(اقلیت زیبای من ،تسنیم چهارده گانه من ، من با قلب
هزار شهید وبا قلب هزار صدیق با شما هستم )
دنگ
اقاقی شاخه کرد بنفشه شکفت
میعاد گشایشها رخصتها و فرصتهای دوباره
افول شمس بی حال در آسمان کوچک مقوایی
برای کودک نارس بیدار
باکودکانه های کوچک بسیار
برای انجماد هزارساله ی حرفهای خاموش
برای انتاش گال شاه انشان
چغازنبیل شاه عیلام
برای روزگار نیامده مردمان نیامده مردگان نیامده
در مسیر بادشرقی باد شمال
نوشتم
بگذر
می گذرد
گذشت